اثر

که اگر من اثر الرسول باشد، قبضه‌ای از آن هم که برگیری، سامری هم که باشی‌، مجسمه بی‌ جان را به فریاد توانی‌ آورد. این اثر اما جای پای مسافریست که روی شنهای کنار ساحل باقی‌ میماند. مقصدش نا معلوم، ابتدایش هم گم، و خدایی دارد که در این نزدیکیست

بابا، نکشید آدم را!
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
خدا این همه نعمت داده به بنده هاش، به ما هم این نعمت قشنگ قرآن خواندن را
داده، به علاوه کلی نعمت دیگه البته! آن وقت بد جوری همین شده مایه درد سر.

ببینید آدمهای عزیز، قشنگ قرآن خواندن هنر نیست. دلیل هیچ چیزی هم نیست، جز
اینکه طرف قشنگ قرآن می خواند. همین! این قدر تعریف و تمجید نکنید از آدم. آدم له می شه زیر بار آن همه نگاه و تحسین و به به و چه چه. یعنی آن لحظه رسما دلش می خواهد که آنجا نباشد. تازه بعدش هم که هی هوای طرف را دارید که بدتر. بگذارید طفلک نفس بکشد! بگذارید خودش باشد. با همه شیطنت ها و شلنگ تخته انداختنها و خوبیها و بدیهاش. بگذارید بیاد همان طور غریب بنشیند آن گوشه که وقتی شما دارید دوست کنار دستیش را برای جلسه دعا دعوت می کنید، سرش را به یک چیز مهملی گرم کند که مثلا من شما را ندیدم و نشنیدم چی گفتید، راحت باشید. بعد یواش یواش آشنا بشه باهاتون. آخر خوب چرا تا قرآن خواند، آمدید دعوتش کردید برای جلسه دعا؟ یعنی تا قبلش خانه تان جا نبود، الان یهو جا باز شد؟ یا تا قبلش شک داشتید طرف مسلمان باشد و الان فهمیدید که هست؟ یا تا قبلش غریبه بود، الان یک دفعه آشنا شد؟

سخت می شود زندگی برای آدم، وقتی فکر می کند که همه دارند باهاش دوستی می کنند چون فکر می کنند خیلی مؤمن است. بد سخت می شود، بد. نکنید این کار را با آدم.....

 
خوش به حال آنهایی که حال دلشان اینه...
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
من که ز هرم عطشت سوختم
بهر گلایه دو لبم دوختم

با غم تو جان و دلم ساختم
از همه عالم به تو پرداختم

ای تو امید شب تاریک دل
دست بگیر، مانده دو پایم به گل

بحر عطایی و کرم، جان دل
مانده دل از رحمت دیرین خجل

در خور شانت که ندارم متاع
دست من و دامن تو کن عطا

سوی دلم کن نظری جانِ جان
پیشتر از آنکه روم زین جهان

 
باز هم انتخابات!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
آن روز که طرف آمد گفت اگر رای بیاره  اولین کاری که می کنه اینه که ارتش را تجهیز
می کنه برای اینکه از جنگ جلوگیری کنه، نه اینکه جنگ راه بندازه (رسما ملت را سه نقطه فرض کرده!)، ته دلم هری ریخت پایین که خدا کنه این رای نیاره. خسته ام از هرچی جنگ و کشت و کشتاره.

امروز، ملت در شرکت آقای همسر گفته اند که به احتمال زیاد همین بابا رای میاره   :(

حرص و جوش مملکت خودمان کم بود، غم و غصه اینها هم اضافه شده. حال و هوای سال ۸۸ را دارم از بس که حرفها شبیه است. باید از دست همه بکشیم انگار  :(

خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند و شرح صدر بده بهمان.

 
our place in Chicago
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اینها را چند وقت پیش در ایمیل به دوستان ادمونتونم فرستاده بودم. ولی چون
دوستان دیگر هم هر از گاهی می پرسند، گفتم که اینجا هم بگذارمش:

 

یک کم هم از حال و هوای شهر و زندگی اینجا: هر  دو تای این شهرهای "Rolling Meadows" (که شرکت آقای همسر در آن قرار دارد) و  "Arlington heights" (که خانه مان در آن است) حومه شهر "Chicago" هستند در  استان "illinois". اینطور که شنیدیم، اینجا که ما ساکنیم خدا را شکر از  شیکاگو آرامتر است. البته ظاهرا ملت اسم این دو تا حومه را خیلی نشنیده اند  و بیشتر محدوده ما را به اسم یک حومه دیگر یعنی "Schaumburg" (شامبورگ) می شناسند.

استان ایلینویز تقریبا در وسط (یک کم متمایل به شرق) کشور آمریکا قرار دارد. در نتیجه الان اختلاف ساعت ما با تهران ۹:۳۰ است. از نظر شمالی-جنوبی هم فقط یک استان تا مرز کانادا (در شمال) فاصله دارد.

شهر شیکاگو چسبیده است به یک دریاچه بزرگ به نام "Lake Michigan" که تا خانه ما حدود ۳۰-۴۰ دقیقه ای راه است. مساحت این دریاچه که در مرز آمریکا و کانادا قرار دارد حدودا ۵۸ هزار کیلومتر مربع می باشد (شد عین کتابهای جغرافی!!). به زبان خودمانی، حدودا یک هفتم مساحت دریاچه خزر. هوا هم اینجا بر خلاف ادمونتون هنوز پاییزی است. یعنی امروز که ۳ دسامبر است، هوا هنوز مثبت است و برف هم نیامده. ولی بر خلاف ادمونتون که خیلی وقتها هوا آفتابی بود، اینجا از وقتی که آمدیم بیشتر ابری است. فکر کنم آب و هوایش خیلی شبیه باشد به آب و هوای Kitchener-Waterloo. فقط احتمالا یک هوا گرمتر.

خانه مان یک بالکن بزرگ دارد، دو تا درخت بزرگ هم جلویش است که از داخل خانه شاخه هایشان پیدایند، ولی چون الان هیچی برگ براشون نمانده، من نمی دانم که چه درختی هستند! روبه روی خانه محوطه پارکینگ ساختمان است که البته فعلا خیلی آرام بوده و صدایش ما را اذیت نکرده. یک کمی چمنکاری با درختچه های کوچک که برگهاشون زرد و قرمز شده اند, چند تا کاج سبز پر رنگ و یک عالمه درخت دیگر
که فقط چوبهاشون براشون مانده اند ترکیب رنگ قشنگی به محوطه پارکینگ داده که حتی در هوای ابری هم می شود از آن لذت برد  :)   دیگر بقیه اش را باید بیایید ببینید! ؛)

 


 
O lord! hear my prayer
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
امشب برای مراسم شب کریسمس رفتیم کلیسای کاتولیکی به نام
"holy family catholic community" در "Inverness". این بار دومی بود که در
مراسم شب کریسمس کلیسا شرکت می کردیم (تقبل الله!). بار اول با چند تا از
دوستان در واترلو رفتیم که البته کلی هم این مسولین کلیسا تحویلمان گرفتند و
بردندمان در ردیفهای جلو و خیر مقدم گفتند بهمان اول مراسم و خلاصه که عزت
تپانمان کردند. اینجا اما کلیسایی بود بس بزرگتر. شاید ۲-۳ برابر آنجایی
که در واترلو رفته بودیم جمیعت داشت و کلا هم آن قدر تحویلمان نگرفتند.
البته خوب بد هم نبودند.

تا جایی که من دستم آمده،  کلا موسیقی در مراسمهای کلیسا نقش ویژه ای را ایفا می کند. مثلا امشب بخش زیادی از مراسم اجرای گروه ارکستر بود. اکثر قریب به اتفاق دعاها هم در قالب همخوانی و به همراهی گروه نوازندگان است که پیانو و ویولنش واضح بود. بیشتر هم در پرده های بالا می خوانند. فکر می کنم که بررسی اثرات این ترکیب صدای خوانندگان و موسیقی در آن مدت زیاد روی مغز انسان می تواند موضوع تحقیق خوبی باشد. روی من که اثر جالبی داشته! انگار یک همهمه سنگین در مغزم باقی مانده و سرم را هم سبک کرده که امیدوارم با خوابیدن خوب شود. این است
که فعلا بروم بخوابم که دارم اینها را وسط خواب و بیداری می نویسم! فقط قبلش: اینها یک دعایی دارند که برایم خیلی جالب بود. "O lord! hear my prayer" به زبان خودمانی"و اسمع دعایی یا الله" خلاصه که در کلیسا هم می شود دعا کرد گاهی :)


 
روزی که با فاحشه ها (؟!) می شود گریست....
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
از وقتی که آمدیم آمریکا سعی می کنم که هر روز یک کمی
هم تلویزیون نگاه کنم. خوب البته فعلا خانه دار هستم و این کار خیلی هم سخت
نیست!

تلویزیون، کلا یک جورهایی تبلور آنچیزیست که از زندگی مصرفی
و غربی و.... می شناسم. شاید یک جورهایی مثل تلویزیون ایران که به نظر من
در زندگی مصرفی و روابط بیش از حد آزاد بین خانمها و آقایان و..... یک قدم
جلوتر از جو عمومی جامعه حرکت می کرد. بخواهم منصف باشم باید بگویم که گاهی
برنامه های جالبی هم دارد که باعث می شود آدم فکر کند.
یکی از این برنامه ها که جسته گریخته چند باری
سرکی در آن کشیده ام، برنامه یک آقای دکتری است (نمی دانم دکترای چی!) که
می آید آنجا می نشیند و سعی می کند که مشکلات زندگی مردم را حل کند (فکر
کنم اسم برنامه ایشان life changer است). یک بار موضوع صحبت روابط بین دو
جنس بود و من دوباره کلی به این مساله فکر کردم که ما چقدر در این زمینه
هنوز جای کار داریم. البته به شخصه با این سبک آموزشی که مثلا دو تا آقا
بنشینند و جلوی دوربین تلویزیون به سوالات خانمها جواب بدهند موافق نیستم.
فکر می کنم ما در فرهنگمان مفاهیمی مثل حیا و عفت و حریم خانواده و.....
داریم که مفاهیم خوبی هم هستند و باید حفظشان کنیم. ولی از آن طرف هم، فکر
می کنم که ما عملا یاد گرفتن برخی مسائل را به عهده تجربه شخصی افراد می
گذاریم و در عمل زوجی که زندگی مشترک آغاز می کنند، نه خیلی اطلاع دارند از
اقتضائات  جسمی و روحی همسرشان و نه خیلی منابع خوبی برای تحقیق و مطالعه
در این زمینه دارند. به شخصه این را دیده ام که خیلی وقتها افراد در
برقراری یک تعامل صحیح با همسرانشان (حالا خانواده همسر که پیشکش) مشکل
دارند و همین هم می شود ریشه اختلافات در خانواده. حالا این را هم باید در
نظر گرفت که جامعه آماری من عموما افراد تحصیل کرده و از لحاظ اقتصادی از
طبقه متوسط به بالای جامعه هستند. بگذریم.



در یک برنامه دیگر یک فاحشه را آورده بودند با یک آقایی که مسئول یکی از
این موسسات فاحشه گری بود (ببخشید که نمی دانم/یادم نمی آید اسمش چی میشه.
کلا هم از به کار بردن این لفظ بدم می آید. این است که از اینجا به بعد به
عنوان خانمه و آقاهه ازشان اسم می برم). راستش این قسمت را هم کامل ندیدم
که بدانم چی می گفتند و.... از بس که آن خانمه بد لباس پوشیده بود و حالم
از دیدن قیافه اش به هم می خورد، سریع کانال را عوض کردم. البته آن موقع که
من کانال را عوض کردم هنوز نمی دانستم که طرف چی کاره است! به نظرم نحوه
لباس پوشیدن و آرایش خانمه دقیقا تبلیغ بود برای موسسه شان. بگذریم. بعد از
چند دقیقه که یک بار کانالها را عوض کردم و مطمئن شدم که هیچ کدام از شبکه
ها برنامه به درد بخوری ندارند، برگشتم سر همان کانال که این بار یک خانم
دیگر را آورده بودند که می شد نگاهش کرد. این بنده خدا به خاطر مشکلات
اقتصادی خانواده درخواست کار داده بود در موسسه آن آقاهه. نکته اولی که
توجه من را به خودش جلب کرد این بود که شنیده بودم که در کانادا کسی حق
ندارد که از این کار کسب درآمد کند و من آن موقع فکر می کردم که این قضیه
در کل آمریکای شمالی همین است.  حالا جالب بود برام که در آمریکا این کار
شغل است و طرف با اعتماد به نفس می آید در تلویزیون می نشیند و می گوید من
از این راه نان می خورم! به همان راحتی که یکی دیگر می گوید من دکترم یا
مهندسم یا بقالم و..... بعد هم که اینها خیلی جدی داشتند با این دختره صحبت
می کردند که این کار را انتخاب نکند. می گفتند که این شغل کل آینده تو را
تغییر می دهد و وقتی که به پولش معتاد بشی دیگر نمی توانی کنار بکشی (کلا
خاصیت پول حرام این نیست؟). و دیگر اینکه این شغل برای هرکسی خوب نیست.
مثلا برای یکی مثل آن خانمه خوبه ولی برای تو شاید خیلی مناسب نباشه.البته
آن آقاهه وقیحانه برگشت گفت که این دختر جذابیه و من استقبال می کنم که
بیاد در موسسه من! دختر طفلک نان آور یک خانواده ۴ نفره تشکیل شده از مادر و
خواهرهایش بود. از دانشگاه آمده بود بیرون/اخراجش کرده بودند و کارش را هم
از دست داده بود (فکر کنم به خاطر مشکلات اقتصادی جامعه) یک مدت از پس
اندازش خرج کرده بود و دست آخر به این نتیجه رسیده بود که برای این کار
اپلای کند. مجری هم می گفت که اگر می خواهی این شغل را انتخاب کنی باید  به
خانواده ات بگویی و ببینی که آیا آنها حاضرند که این نان را بخورند یا نه!
او هم گفت که باشد و از اول هم قصد داشته که بهشان بگوید. بعد هم خواهر
دختره را آوردند که همانجا بهش بگوید که قصه چیست. این هم کلا از اول تا آخر
اضطراب از سرتاپایش می ریخت. می لرزید و یک جا هم گریه کرد، که من هم باهاش
گریه کردم! نه اینکه مثلا مشکل جدیدی باشد یا این بدبختی را در مملکت
خودمان نداشته باشیم و... اما اینکه یکی را ببینی در اوج غصه و مشکلاتش یک
حرف دیگریست.

نکته  قابل توجه دیگر برای من تفاوت شدت آستانه اینها با مردم ماست. فکر می
کنم که زندگی مصرفی اینجا کلا شدت آستانه آدم را پایین می آورد. مثلا این
بنده خدایی که رو آورده بود به این کار، ۴ نفری در یک آپارتمان ۲ خوابه
زندگی می کردند و خواهرش هم دانشجو بود و پاره وقت کار می کرد که هزینه
دانشگاهش را بدهد و کلا کمکی که این دکتره کردند این بود که سعی کردند راهی
پیدا کنند که بقیه خانواده هم بتوانند کاری کنند و درآمدی داشته باشند که
این دختر نره در آن موسسه (راه حالی بدیهی!). بعدش داشتم فکر می کردم به
کسانی که در کشور ما با سیلی صورت خودشان را سرخ نگه می دارند و تن به چنین
حقارتی نمی دهند. و آنهایی که از سر فقر تن به چنین کاری می دهند در چه
مرحله ای از فقر قرار دارند و.....

 
تحریم آبمیوه ;)
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
چند دقیقه پیش ABC News   (البته اگر اشتباه نکنم. آخر چند
شبکه پشت سر هم اخبار داشت و من هم بچه پایه بودم!!)داشت می گفت که این آب
پرتقالهای مثلا ۱۰۰% طبیعی (Tropicana.....) که معمولا ۲۵% هم گرانتر از
بقیه آب میوه ها هستند، عمرا تازه نیستند! تحت یک پروسه حرارتی هم قرار می
گیرند. ماهها!!!! هم کنار می مانند. بعد بهشان اسانس (دقت بفرمایید اسانس)
اضافه می کنند و تازه می فرستند در بازار  :(   FDA هم مجبورشان نمی کند که
روی محصولشان بزنند که این اسانس دارد!
یعنی خانه ما که دیگر اگر تشریف بیاورید، همان شربت آبلیموی خانگی میل می فرمایید و
اگر ماست ترش خانگی داشته باشم، دوغ :)   و البته آب :D    نوشابه که چند
سالی  بود تعطیل بود، آبمیوه هم تحریم شد :D

 
شام غریبان
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از صبر تو حیران شده ایوب پیمبر

ای دختر زهرا، ای زاده حیدر


 
نیامد.....
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دم گرفته اند:

ای اهل حرم سید و سالار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد 

حسین.....


و تپشهای دلم می گوید: زینب....


 
اضطرار
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

روضه شب تاسوعا اضطراب آور است. اضطرابی که انگار در وجود آدم می ماند تا
شب شام غریبان که خود خانم آرام می کنند کودکان را. با صبری که فقط خدا می
داند، با دستانی زخمی، خسته، زخم خورده که در سایه یدالله است که هنوز توان
دارد.  قصه فقط قصه رفتن و برنگشتن سقا نیست. علمدار لشکر است که می رود.
دست و بازوی حسین است که می رود. تکیه گاه و ستون خیمه ها است، قوت قلب
حسین بن علی است، مایه آرامش و امنیت خیمه هاست. و می رود و زنان و کودکان
بنی هاشم، زنان و دختران خاندان پیامبر تنها می مانند. نه در مدینه، نه در
کوفه که در کربلا. در میان خیل نامردانی که سبلت مردان گرفته اند. می رود
که بشود ماجرای اسیری نوامیس آل علی بن ابی طالب را از پس قرنها باور کرد.
وگرنه که اگر عباس بود، مگر کسی جرات می کرد به دختر امیرالمومنین نازکتر
از گل بگوید؟ باید برود که قصه سیلی و تازیانه را بشود باور کرد. باید برود
که بتوانند خیمه ها را آتش بزنند. باید برود که وجود هستی بشکند از نوای
"الان انکسر ظهری و قلت حیلتی".
و این همه اضطراب آور است. و خدا می داند که چه گذشته بر بانو زینب در آن ساعتهای اضطرار. داغ شنیدن این اضطراب در چند شب می شکند و بر دل ما میریزد و همین خردمان می کند. امان از دل زینب.....

به رسم ادب، به رسم عشق، به رسم کلافی که پیرزنی می برد به بازار برای
خریدن یوسف، دلم می خواست که از کربلا بنویسم. ولی گاهی انگار قلم یاری نمی
کند. من کجا و ذکر آن مولا کجا؟

خدایا! تو را به اضطرار زینب کبری سوگند، به اضطرار دل آن آقایی که این
ایام شاید مضطرتر از همیشه برای فرجش دعا می کند پایان بده. امن یجیب
المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟


 
← صفحه بعد